top of page


A journey through words awaits.
دل نوشته



بتو می اندیشم
من بهر خواب شبانه به حدیث هر راز... و به بیداری هر صبح قشنگ، هر آغاز... به تو می اندیشم من به بیتابی بلبل به شکوفایی گل و به خرسندی هر عشق، به اسرارنیاز... بتو می اندیشم من به کوتاهی هر لحظه وصل وبه حسرت ز سفرهای دراز... من به زیبایی هر نیلوفر و به رعنایی هر نرگس ناز... بتو می اندیشم من به اندوه قناری که اسیر قفس ست و به احساس عقاب از پرواز من به ناقوس کلیسای محل وبهر رقص و نشاط، هر آواز بتو می اندیشم فاتح شهر حدیث پریا قلب ما فرش رهت،ره بگشا چشم راه تو و آزادی این خان
Mim Rouzban


تو می دانی؟؟؟
تو می دانی؟؟؟ غرور وحشی امواج بی پروا و میدانی شکست موج عصیانگر پس از بوسیدن گلسنگهای صخرهُ ساحل پس از آرامش طوفان؟؟ تومی دانی که اندر حلقه های شور اشک غم به گردشگاه چشمان دل و جانم و در بُهت معمای پر از ابهام این هستی چه میچرخد!!!؟؟ م.ر
Mim Rouzban


نمیدانم نمی بینم نمی فهمم
تو میدانی؟ در این جنگل، در این راه پر از ابهام و بی پایان برای رفتن و فهمیدن و دیدن چه درد نا به هنجاری بجان ماند ززخم هرمغیلانی که از هستی نشان دارد؟؟ و من کور و کر و ساکت ومن همچون پلنگ زخمی این جنگل مرموز بدور خویش می چرخم نمی دانم نمی بینم نمی فهمم م.ر
Mim Rouzban


تو می دانی؟؟؟
تو می دانی؟؟؟ شنود بانگ فریاد سکوتی را و خشمی را، و بغضی را بدشتی که دو پایت بسته و راه و هدف هر دو چو مار زخمی صحرا بگرد خویش میگردند؟؟ تو دیدی اشک خون آلود چشمانی که در برق غبار حلقه های نور مهتابی به زنجیر سیاه جاده می چرخند؟؟!
Mim Rouzban


تو می دانی؟؟؟
تو می دانی؟؟؟ چه دردی دارد این زانو بزیر بار سنگین گناه دل؟ دلی دلخور زقفل نا مرادی ها؟؟ نمیدانی به کابوس شب سنگین غریبانه پریشان و چه بیمارم و در آتش چه میسوزد وجود داغ و تبدارم م.ر
Mim Rouzban
bottom of page